حكيم ابوالقاسم فردوسى
557
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
از آسمان بنگريست و درخشيدن آن آتش تيز را - كه زال با داغ و درد در پيش آن نشسته بود - بديد ، فرود آمد . زال با آن بوىسوز به پيش او شتافت و او را بسيار ستود و نماز برد . آنگاه آن سه بوىسوز پر از داربوى را به پيش سيمرغ نهاد و خون بگريست « 1 » . سيمرغ كه چنين ديد ، به دو گفت : اى شاه ، چه شده كه اين گونه به اين دود نياز يافتى ؟ زال گفت : اين بدى كه از يك بدنژاد به من رسيد ، به دشمن برسد . بدان كه تن رستم شيردل زخمى شده و مرا ياراى تيمار او نيست . از آن زخمها بيم جان او مىرود چرا كه هرگز كسى به مانند آن نديده است . رَخش نيز گويى كه بىجان شده است . شب و روز از زخم آن پيكانها به خود مىپيچد . اسفنديار به اين كشور آمده و بجز كارزار هيچ نمىجويد . سرزمين و گنج و تخت نمىخواهد . ليك از درخت ، بُن و بار آن را مىخواهد . سيمرغ كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پهلوان ، از براى اين كار ، خسته روان مباش . اينك سزاوار است كه آن رَخش و آن رستم سرفراز را به من بنمايى . پس زال كسى را به نزد رستم فرستاد و به دو گفت : چندى با هر چارهاى كه هست سر برافراز و به اينجا بيا و بفرماى تا رخش را نيز همچنان بىدرنگ به پيش من آورند . چون رستم به بالاى آن بلندى رسيد و آن مرغ روشندل او را بديد ، به رستم گفت : اى ژنده پيل بلند ، به دست چه كسى اين چنين نژند گشتهاى ؟ چرا رزم اسفنديار را بجستى و آتش در كنار خود افكندى ؟ زال به دو گفت : اى مهربان ، اكنون كه چهرهء پاك خود را به ما نمودى ، اگر رستم تندرست نگردد ، ديگر چه جايى در گيتى مىخواهم ؟ همهء سيستان را يك سره ويران كنند و كنام پلنگان و شيران سازند . اين دودمان ما نيز از بُن بركنده شود . اكنون چه بايد بكنيم ؟ سيمرغ به آن زخمهاى رستم بنگريست . پس چهار پيكان تير را ازو بيرون كشيد و با نوك خود ، خون آنها زخمها را بكشيد و پَر خود را بر آن زخمها بماليد . رستم
--> ( 1 ) - ثعالبى مىنويسد كه زال فرمود تا برهها و گوسفندانى را بكشند و پوست آنها را بر كَنند . آنگاه آن گوسفندان پوست كنده را در پيش سيمرغ نهاد . سيمرغ نيز از آنها بخورد . تاريخ غررالسير ، ص 214 .